۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

هرگز از ترس با کسی نماندم اما چیزهایی که دیده ام نشانم داده آدم ها بیشتر فاحشه خانگی اند و هر کس ازقماششان نباشد وتن ندهد به گند زندگی از روی ترس و حسابگری حتمن به همه چیز متهم می شود و باید بشود، چون ازجنس ترس و بدبختی زاده نشده.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

شبانه اول

من هیچ وقت انقدر احمق نبوده ام که خوبی های روابط گذشته ام را برای خوشایند آدم جدید رابطه ام یکهو بدی ببینم اما هستند آدم هایی که خودشان سنگ گورشان را روی دلت می گذارند و هرچند که آنها می میرند سنگینیش روی دل تو می ماند و ...

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

Outro

بعد از تایید نظر دکتر قبلی و آزمایش آخر حالا همه چی روشن است مدت دقیقش را نمی گویند اما من تا لحظه مرگ زندگی می کنم خیال مبارزه هم ندارم چرایش را شاید بعد از این داستانی که دارم می نویسم بنویسم اگر هنوز وقت بوداگر ممکن بود

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

خواب...

مادرم می گفت، حتمن کمی خوابیده ام، چون غیر ممکن است آدم تمام این مدت خوابش نبرد، ولی اگر هم خوابیده بودم حتمن با چشمان کاملن باز بوده، چون هفت شب تمام عقربه های ثانیه شمار و دقیقه شمار و ساعت شمار بالای سرم را، در دورهایش تعقیب کرده بودم بدون آن که یک ثانیه یا یک دقیقه یا یک ساعت را از دست داده باشم.
من روزهای سال را می دیدم که مثل یک ردیف جعبه روشن، رو به رویم به صف کشیده شده بود، و خواب مثل سایه سیاهی این جعبه ها را از هم جدا می کرد.
منتهی در مورد من این سایه ممتد و قابل درک که جعبه ها را از یکدیگر جدا می کرد، از بین رفته بود، می توانستم روز پشت روز را در برابرم ببینم که مثل یک خیابان روشن و عریض، متروک و بی انتها شده بود.

حباب شیشه/ سیلویا پلات/ گلی امامی

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

در آستانه

همه این روزها و سال ها که انکار شدم، اتهام شنیدم و حرف هایی بارم شد که حقم نیود، تو بودی به تمام معنا. اعتماد کردی و نخواستی خودم را ثابت کنم. دغدغه من دغدغه ات بود، نگرانی من نگرانی ات و خوشی ام خوشی ات. کمترین حرفی که می شود برای این همه اعتماد زد دوستت دارم است...

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

شمارش معکوس

امشب تمام شدم. دیگر نگران نگرانی های هیچ کس نیستم. شمارش معکوس شروع شده است. تنها کاری که دلم می خواهد بکنم تمام کردن این رمان و این چند تا داستان است. و افسوس که نمی شود غم این لحظه های پایانی را شریک شد. خداحافظ.

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

نویسنده ای که خرابی در چنته اش ندارد

1. یکی از گزاره‏ های مهم دوره نقد مدرن این بوده که متن را فارغ از نویسنده اش باید بررسی کرد. در واقع نقد زندگی نامه ای به حاشیه رانده شد که خب به نظر من درست بود. اما من همچنان معتقدم برای فهم بهتر متن قرار دادنش در بافت زمانی و زندگی شخصی نویسنده الزامی ست. این از خودبسندگی متن چیزی کم نمی کند. تنها می تواند ابزاری فرامتنی برای فهم متن فراهم کند.
2. نوشته خوب به نظر من از خرابی سر بر می آورد یا خرابی به بار می آورد. به انبوه شعرها و داستان های فارسی که س.ک.س و تجربه تنی از آن ها حذف شده فکر می کنم و گمانم این است که فقط سانسور دلیل حذف این تجربه نبوده. یکیش هم به گمان من این است که نویسنده خرابی را تجربه نکرده. رابطه فروغ فرخزاد با ابرهیم گلستان ممنوعه بود، ویران کننده زندگی طرف های دیگر ماجرا و بل خودشان. از این است که بی پروایی می کند در نوشتن تجربه تنی اش. اما در مقابل به انبوه شعرهایی فکر کنید که مخاطب اصلن معلوم نیست کی هست. گاهی آدم حتا شک می کند که مخاطب معشوق شاعر است. من شاعری را فرض می کنم که زن دارد. میانسال است. رابطه ممنوعه ای دارد و اگر بردارد رک و راست بگوید از معشوق همه زندگی اش بر باد می رود. این را با تابوشکنی قاطی نکنید. مساله تابو نیست. مساله صداقت نویسنده است در بازتاب دادن تجربه اش. و مگر ادبیات چیست جز باززیستن تجربه ها؟ همه اش که تجربه کردن راوی های جدا از خود نیست. همه اش که مانور زبانی نیست. نویسنده ای که خرابی در چنته اش ندارد هیچ چیز ندارد.

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

خانه تاریک است

انارهایی که صبح گرفتم
تاریک روی میز اند
چای ای که دم کرده ام
تنها روی میز است
کتاب نیمه خوانده روی میز است
خانه تاریک است
خانه تاریک است
دو تا قرص می خورم
می خوابم

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

روزانه- دوزاده

برای داستان نوشتن کافی نیست داستان و تئوری بلد باشی. که اگر اینها را هم بلد نباشی دیگر کلاهت پس معرکه ست. باید ببینیم کجای زندگیت را برای نوشتن قربانی کرده‏ ای. فکر کرده ای همین طوری بدون قربانی دادن می توانی بنویسی؟ همین طور پا روی پا بگذاری، کارهای دیگرت را بکنی و فکر کنی با شلوغ بازی و گنده گوزی می توانی نویسنده بشوی. نه عزیزم. به جای کسر شعر بافتن بنشین بنویس ببینیم چکار می کنی. آره باباجان.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

بالاخره

امشب، پانزدهم مهرماه، درفت اول رمان تمام شد. حس عجیبی دارم.

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

بیا که بوریم با مزار

خوشحال از این که دفاع کرده ام و قصه پایان نامه تمام شده، توی راه برگشت فصل دوی رمان را درآوردم که بخوانم و اصلاح کنم. اشک آمد. جلویش را گرفتم اما نشد. خواندم و اشک ریختم همه راه. همیشه به نظرم مضحک می آمد که آدم بر چیزی ساختگی، چیزی که محصول خیالش است اشک بریزد. اما دیروز که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم فهمیدم جریان چیز دیگری ست. بر آن چیز ساختگی اشک نمی ریختم. بر همه از دست رفته هایمان اشک می ریختم، برای نغمه، امیر جوادی فر، شیرین... برای خودمان اشک می ریختم...

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

روزانه- یازده

اگر آمده باشید علامه می‏دانید که یک میدان غاز داشت وسط دانشکده، میدان خیلی کوچکی بود که بچه‏ها دورش جمع می‏شدند و می‏گفتند و می‏خندیدند. در واقع توی آن دبستان تنها جایی بود که می‏شد نشست و حرف زد. دورش چهارتا باغچه بود. حالا آمده‏اند میدان را با خاک پر کرده‏اند و رسانده‏اندش به باغچه‏ها. غاز هم غیب شده. سؤال من این است از حضور محترمان که آخر آن غاز بدبخت دیگر چه کاری به شما و اسلامتان داشت؟ با غاز هم معاندت؟

روزانه- ده

از آدم‏هایی که جرات ندارند حرفشان را رک بزنند و مدام توی لفافه پنهانش می‏کنند بیزارم. بیزار.

به بهانه روزانه شماره هشت

گفتم پیانو می‏زنید؟
گفت آره (بادی به غبغبش انداخت) به طور کلاسیک البته.
گفتم چه خوب، کارای شومان رو هم دارین؟
گفت شمال؟ شمال! یعنی چی؟
گفتم شومان خانم، شومان.
مردد گفت من فقط رمانتیکا رو کار کردم و مدرن ها رو.
گفتم شومان رمانتیکه.
گفت آره، فکر می‏کنم نت یه سری از کاراشو داشته باشو.
گفتم خانم من نت نمی‏خوام. من که پیانو نمی‏زنم. قطعه می‏خوام. سوناتهاشو می‏خوام.
فرمود حالا اگه خواستین واسه‏تون می‏زنم. بیاین خونه.

وضعیت چشمهای من رو می‏تونید تصور کنید دیگه نه؟
حالا خداییش این یارو رو باید جک کرد یا یه داستان حرومش کرد؟