۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

تا ریا ورزی و سالوس آدم نشوی

1. اینقد خوشم میاد از آدمایی که ناله های ِ خودشون رو بزرگ تر از سرطان می بینن و به چشمشون عظیم ترین زجر بشریه و به دیگران که می رسه، دردای بزرگشون رو چس ناله می خونن.
اینا یا حافظه شون خرابه یا خیلی پررو تشریف دارن.

2. اصلن حال نمی ده که به خاطر کتاب نداشتن نری سر کلاس پهلوی.

3. مورگان فریمن اگه تو ایران به دنیا می اومد، نقش ِ حاج آقاها رو بازی می کرد.

4. موضوع: کیارستمی ... نقطه سر خط .

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

خداییش چرا آدم وسط یه کتاب ِ جدی از دوراس" تخمینش این بود" رو می خونه " تُخمینش این بود" ؟

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

چنین می گن بزرگان

پنج شش سال پیش بود این:

گفت: ... چون می دونم همیشه تو هستی.
گفت: یهو دیدی برگشتی دیدی من نیستم خوردی زمین.

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

کی گفته؟

1. کی گفته کتاب خوان ها تنهایی ِ آدم ها را بهتر می فهمند؟ بی رحم ترین آدم ها همان دوستان ِکتاب خوان هستند، شعر و داستان خوان ها، از جمله خود من البته.

2. مشترک ِ مورد ِ نظر مدت هاست به کسی دسترسی ندارد.

3. دوست ِ احساساتی ِ من! رفیق ِ گهگاهی ِ من! که من هم گاهی واقعن دلم برایت تنگ می شود، این کلمه های ِ محبت آمیز رو همین جوری ننویس، کلمه هاتو حروم نکن، بذار به یکی بگو که واقعن باید بگی، از آدمی که حرفش به تخمش هم بند نیست متنفرم.

4. از محافظه کارها، از آدم های ِ دو دو تا چهارتا هم متنفرم، امید است که هرچه زودتر به دَرَک بپیوندند.

4. شنبه که تیمبوکتو رو خوندم، نگاه کردم دیدم دیگه هیچی کتاب ِ داستان ندارم، گفتم تو کتابخونه ی ِ تهرانم یک چیزی پیدا می کنم برای ِ این چهار روزی که اصفهانم، توی ِ این برهوت، رفتم و مات شدم، کی این کتابخانه خالی شد از داستان و فیلم نامه و شعر و نمایشنامه؟ کی پر شد از کتاب ِ زبانشناسی؟ همین طوری هاست که آدم مجبور می شه کتاب رو روی ِ مونیتوری که نمی تونه لمسش کنه بخونه. باید عین شاگرد خنگا به مونیتور خیره بشی خیلی هم نمی تونی باش قر بیای و مچالش کنی یا کنارش یادداشت بنویسی. خلاصه این که نمی تونی باش عشق کنی یا این که اینقدر پیج و تابش بدی که حالش به هم بخوره، اگه کسی بلده به منم یاد بده.

5. به گند کشیدن ِ عشق اجباری نیست، برای ِ این که از حال لذت ببرین لازم نیست گذشته رو به گا بدین.

6. این ها هجوم ِ هذیان های ِ یک آدم ِ تازه از راه رسیده در ساعت ِ پنج ِ صبح بود، وقتی بلاگر خر شده بود و باز نمی کرد.

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

baby you are a beatiful scar!

تفسیر پساپستمدرنیزاسیونی از حافظ بر پایه ِ نظریه ی ِ تقلیل گرای ِ هولداشتاین

شهر ِیاران بود و خاک ِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟

1. در شعر بالا حافظ ِ عزیز دو تا مسأله رو به صورت ِ خبری می گه و بعد دو تا سوال می کنه. اول این که قطعن یه زمانی بوده که شیراز شهر ِ یاران بوده و خاک ِ مهربانان. دوم اینکه در زمان ِ سرودن ِ شعر دیگه شیراز شهریاران و خاک ِ مهربانان نبوده. پس حافظ ِ بیچاره هم تجربه ش کرده، هم یهو دیده نیست دیگه.
2. شجریان هفتصد سال بعد از حافظ با سوز و گداز همین بیت رو می خونه. نتیجه ی ِ منظقی این که از یه دوره ای در زندگی ِ حافظ به بعد و تا زمانه یِ ما اثری از شهر ِ یاران و خاک ِ مهربانان باقی نمونده.

احتمالات ِ وارده:
1. یهو زلزله اومده همه ِی ِ یاران و مهربانان رو بلعیده و حافظ رو با ِ بی مروتا ِ نامرد تنها گذاشته!
2. احتمالن شجریان در مورد ِ تجربه ی ِ خودش حرف نمی زنه، چون از زمان ِ حافظ به بعد که افراد ِ مذکور وجود نداشتن!
3. به همین ترتیب که شجریان توهم زده که یه زمانی اینا وجود داشتن حافظ هم اون موقع ها گمونم توهم زده بوده. توهم زدگی که بیماری ِ عصر ما هست ولی عصر حافظ چی؟ اون موقع که شیشه نبوده، بلکه هم سفال می کشیدن ملت!

پ.ن: در مورد آدمای ِ موجود قضاوت کنین!

۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

جهان ِ بی ایمان جهان سختی ست. جهان ِ ساعت ِ گرگ و میش ِ برگمان سخت است با یک خ خ خ خ خ خ خ کشیده و خراشنده. نمی دانم کی بود و کجای ِ یکی از همین فیلم هایی که تمام ِ این روزها بهانه ی ِ تحمل و نه کشتن ِساعت ها شدند، که گفت: من آدمها رو دوست داشتنی نیافتم.
جهان ِ یقین به بعضی چیزها هم سخت است. یقین به چیزهایی که از دست رفته اند. یقین با یک ق مثل ریق.

سوال

یکی از دوستان که سنش هم کم نبود می گفت: با دختری همخوابه بودم، درست در لحظه ای که می خواست ارضا بشه خودشو می کشید کنار و خودارضایی می کرد. می گفت:نمی خوام تو ارضام کنی. و بعد از اتمام ِ این مراسم که چندین بار هم تکرار شده می گفت: همیشه مردم ارضام می کنه، حالا که نیست خودم خودمو ارضا می کنم.
دوست من میگه:همه چیز به کنار من نمی فهمم چرا نمی خواست بقیه ی ِ مراسم رو هم مردش اجرا کنه؟!

حالا جدن کسی سر در می آره؟
پ.ن: بدون اجازه ی ِ صاحب قول نوشتم، مثل همیشه.

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

موی خوش حافظه



مو فرهنگ لغت رو از سر تا ته حفظ کرد
اما نمی تونه شغل ِ خوبی پیدا کنه
و هیج کس هم دلش نمی خواد
با حافظه ی ِ فرهنگ لغت ازدواج کنه!

**** منکی و دقیقنچی

-تق تق!
+کیه؟
-من!
+من، کی؟
-درسته!
+چی درسته؟
-منکی!
+این همون چیزیه که می خوام بدونم.
-چی می خوای بدونی؟
+می، کی؟
-بله دقیقن!
+دقیقن چی؟
-بله، من یک دقیقنچی به همراه دارم!
+دقیقن چی به همراه داری؟
-بله.
+بله، چی؟
-نه، دقیقنچی!
+این چیزیه که منی می خوام بدونم.
_عرض کردم دقیقنچی.
+دقیقن چی؟
-بله!
+بله، چی؟
-بله همرهمه.
+چی همراهته؟
-دقیقنچی، دقیقنچی چیزیه که همراهمه.
+من، کی؟
-بله!
+برو بابا!!
-تق تق ...

پ. ن: درسته که روزگار ِ سیلوراستاین خوندن گذشته و از سن ِ من هم گذشته برداشتن اینجور کتابا و از سر تا ته خوندنشون. ولی حتمن یه چیزی بود که گیر داددم بهش، نه؟ مکالمات ِ من با برخی دوست ها و آشناها و شاگردها و استادهام دقیقن همین شکلیه! شما هم حتمن تجربه اش کردین. آدم شاد می شه در بعضی مواقع!

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

...

- به رودهای رفته از چشمت نگاه
به چه فکر می کنی سبزه ی ِ تشنه؟
- ماه از شاخه های آب می وزد هنوز...

- به سفینه ی ِ دورت در خلأ نگاه
دهان به چه باز می کنی فضانورد ِ معلق؟
-ماه از شاخه های ِ آب می وزد هنوز...