۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

ایشون همیشه سیم ِ باند می مونه؟

-ایشون همیشه سیم باند می مونه؟
-آره، می مونه. در نتیجه ببین یه نفر چقدر می تونه مشنگ باشه! حواست هست رفیق؟

-آره ولی خب هر چیزی به وقتش.
-یعنی همیشه زیر پا فتاده می مونه؟
-آره ولی هر چیزی به وقتش.
-پس چرا ک.س می گه؟
-چون خورشید رو آورده ن گذاشته ن کف دستش!
-اوه نه!
-اوه آره!

پیامک!

-Dey
deley
deley
deley
dey
deley
deley dela

-uhum. manam sute daghighe 1:13 taa 1:29

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

....

 

دست من در هوای توست

که چه روی کاغذ می رقصد

و در هوای توست که کلمات

نیامده برمی گردند

زیرا کلمات را جایگزین تو نخواهم کرد

 

بیژن جلالی

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

تا این هفت سالگی جهان بعد از تو



به گواهی شناسنامه چهارده روز دیگر، و به گمان من سیزده روز دیگر، ساعت یک و بیست دقیقه شب که بشود هفت سال از مرگ تو می گذرد. از پس رفتن تو ما هم رفتیم. نه که فکر کنی به خاطر تو رفتیم، نه، اهل ماندن نبودیم. قرار رفتن تو را هم سال ها بود مدام به گوش من می خواندند، چه کنم که باور نمی کردم...؟ یک چیز غیرممکن بود و طبق قرار من با خودم نبود. انگار که تکلیف زندگی ها و مرگ های جهان را دست من داده باشند و من تصمیم می گرفتم که کی می ماند و کی می رود...

چشمه خوب فیلمی نبود، من هم پزشک نبودم، اما برف ِ اولش که آمد و آن مردک احمق نرفت با ایزی راه برود، و آن خط سیاهی که انداخت دور انگشتش با قلم، آن دانه ای که زیر برف پنهان کرد و آن خلی که برگشت باز به آزمایشگاه... اغما پشت اغما و من باور نمی کردم، گفتی پنج ماه دیگر خیلی دیر است و من باور نمی کردم. باورم نشده و هنوز گاهی می خواهم به تو زنگ بزنم و یک چیزی بپرسم، به کل فارغ از آن که این دالی که تویی هیچ مرجعی در جهان خارج ندارد.

صبح بعدش راه رفتنم گرفت، اگر اسمش را صبح بگذاری، همه جا را پیاده رفتم و به هر پرهیب شبیه تویی نگاه کردم ببینم این بار چطوری سرم کلاه گذاشته ای. همه جا رفتم، همه کارهایم را هم کردم، هیچ چیز به تعوق نیفتاد، حتا یک روز. آن انجمن کذایی را هم زمین نگذاشتم، همه کلاس ها را هم رفتم، تمرین ساز زدنم را هم حتا کنار نگذاشتم. باور کن هیچ وقت آن قدر از ته دل نخندیدم، خنده ام که بند نمی آمد، حتا توی مراسم سوم ات آنقدر به آن کسی که کنارم نشسته بود و یادم نیست کی بود شر و ور گفتم و خندیدم که تقریبن با سلام و صلوات و لبخند... روانه بیرونم کردند که بیشتر آبروریزی نکنم...

از پس رفتن تو، نه ماه بعد، به حساب من یک روز بعد، رفتیم به خانه ای دیگر و من از پس فقد تو یاد گرفته بودم بروم، برای هر فقدی بروم، تقریبن به فاصله چند ماه بعد و به گمان من یک روز بعد هر بار. اما هفت سال است لبه هیچ ایوانی ننشسته ام یک عصر تابستان دست لرزان کسی را بگیرم و به صدایش خوب دقت کنم... چون ما هفت سال است که از آن خانه رفته ایم.

و هر کسی که می رود ممکن است از ویرانه سر در بیاورد، و ما سر در آوردیم از این برهوت. اما خیال نکن اینجا می مانم، آدمی که خودش اهل ماندن نیست می فهمد که از اینجا هم می روم، آدمی که خودش اهل دود شدن است می داند که یک شکل نمی مانم، اما حواسم هست ته این رفتن ها به همان جایی ختم شود که تویی، که تو بودی، بالاخره هر اهل رفتنی هر چقدر هم خر باشد یک جایی دارد که مجموعش کند، یک جایی دارد که دود نباشد دیگر. همه مسیرهای عالم به همان یک نقطه از جهان می رسند و من همه جاده خاکی ها را هم که مجبور باشم بروم برای آن آرامش و سکونی که وعده اش را هفت سال است به خودم می دهم، چند هفت سال دیگر هم که قرار باشد بروم می روم تا آن مسیر خودش راحت برسد آنجا. ببین اگر مانده بودی تو این همه دردسر درست نمی شد، این همه نماندن­های بی امان... تا این هفت سالگی جهان بعد از تو...

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

دلپیچه این جهان بی افسون

1. از بین حرف هات که خیلی هاش درست بود به نظرم یکی هم این بود که: قدیما فکر می کردم طرفت بدون این که بهش چیزی بگی باید اون کاری رو که تو می خوای بکنه. حالا فکر می کنم اگه از طرفت یه چیزی رو بخوای و اون آدمه اون کارو انجام بده ارزشش خیلی بیشتره. ارزش این خیلی بیشتره که طرفت یه چیزایی رو تو خودش عوض کنه تا این که طرف از روز اول خودش عین اون چیزی باشه که تو می خوای.
این تغییر واقعن اتفاق می افته؟ نمی دونم، اما اگه اتفاق بیفته آره، خیلی ارزشش بیشتره.

2. باز از چیزایی که می گفتی یکی دیگه این بود که: ببین امیر... آدم ها خیلی شبیه هم هستن.
هرچی بیشتر می گذره می بینم راست می گفتی، این رو زبانشناسی هم داره بهم ثابت می کنه. برای همین هم هست که دلم می خواد برگردم به دنیای داستانم، جایی که بهم ثابت شده بود علی رغم همه ی ِ شباهت ها آدما هر کدوم برای خودشون دنیایی ان. این روزا نمی تونم یه
مریم بسازم، یا یه حمید. این روزا گیر یه شخصیت نمی شم، سه ماه آزگار دلپیچه نمی گیرم برای یه جمله که قراره بنویسم درباره یه شخصیت. زندگی، کار و قاطی شدن با تهران اگرچه آدم های عجیبی که هیچ جای دیگه ای نمی توانستم ببینم نشونم داد، ولی همزمان نشونم داد آدما چقدر مضحک به هم شبیهن. این یعنی فروریختن یکی از بزرگ ترین پایه های ذهنی من. و این فقط یکی از فروریخته هاست.
حرف داستان شد، دلپیچه لذت بخش داستان کجا و این دلپیچه که از امتحان های مزخرف زبانشناسی و استادهای مزخرف ترش دارم کجا. دلم می خواهد برگردم به نوشتن یک صحنه، به آن ایمانی که نوشتن یک صحنه از یک داستان رو امکان پذیر می کرد، به همون ایمانی که خوندن اون همه داستان سخت رو امکان پذیر می کرد. حالا انگار افسون از جهان هنر رخت بربسته، ایمان به طریق اولی. اما این ذهن مدام داستان می سازه، فیلم نامه می نویسه و هنوز دست نشسته... دست که شست خبرت می کنم.

3. خیلی مواظب بودم از چشمم نیفتی، افتادی، به پافشاری خودت. و این یعنی هرچی سعی می کنم تلخی چیزایی رو از زبونم با شیرینی ای که داشتی پاک کنم نمی شه. این از چشم افتادن اگر یه بار اتفاق می افتاد و تمام می شدغمی نبود، تکرار می شه، مثل تزریق هروزه ی زهر به جای صبحانه، نهار و شام.

4. هوا خنک بود، بهار بود، از کوچه های پیچ وا پیچ جنوب می گذشتیم. نفسی به آسودگی می کشیدیم بی خبر از پتک هایی که در راه بودند.

5. حالت بد بود، تقصیر از من بود که حالت بد بود، گفتی: ای تو روحت با این موسیقی هایی که می ذاری. و من چه کیفی کردم از این که بالاخره اعتراف کردی، دلم گرم شد و بعد تو رفتی... مثل همیشه.

6. اندر خفت ایرانی بودن تو هم همین بس که از ترس مخفی کردی. بیا و قول بده بعد از این افتضاحت این همه طویل-روده گی نکنی اندر نکوهش ریای( سلام حاج آقا) این و آن.

7. و تو یک نفر که این همه آدم است برای خودش، راست ترین حرف این وقت ها رو زدی: با این همه تجربه من چرا آدم ها رو اینقدر جدی می گیرم؟

پ.ن: تو های متعدد و فراوونی هست، عجالتن همین چند تو کفایت باز شدن یهویی ِ بلاگرو می کنه.

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

عمل کن برادر

برو عمل کن، یه کم خاویار واست کار بذارن. بهت می آد بچه جان!

پ.ن: می تونین برای فهم بیشتر قضیه به این پست روشنگر رجوع کنید.

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

مولوی گفته

زکی عشق زکی عشق که ما راست خدایا!

Possibly Maybe Probably Love

Electric shocks?
I love them!
With you dozen a day
But after a while I wonder
Where's that love you promised me?
where is it?
Possibly maybe probably love

How can you offer me love like that?
...
How can you offer me love like that?
Im exhaused
Leave me alone

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

...

به ناگاه تو را می نامم
و با تو سخن می گویم
و به دست های خود می نگرم
که پر از تو است
و در سر تا پای خود
تن تو را حس می کنم
نام تو در سرم می پیچد
که رساتر از های و هوی دنیاست
ولی تو را به فراموشی می سپارم
چون باغبانی که
گلها را به سکوت باغ می سپارد
زیرا باز به سوی تو خواهم آمد
زیرا به ناگاه تو را خواهم نامید
و با تو سخن خواهم گفت


* بیژن جلالی/ بازی نور

ماهان

خداییش دایی ِ ماهان شدن اصلن سخت نبود.

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

...

نه، نمی نویسم.
نه، نمی نویسم.
نه، نمی نویسم.
نه، نمی نویسم.
اما اگر بنویسمش، نگران وقتی ام که بنویسمش.
وقتی که بنویسمش...

شقایق، تو بنویسش...