نفس کز گرمگاه ِ سینه می آید برون
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کین است
پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان ِ دور یا نزدیک...


تو ديگر نيستي .
انار شكسته يي كه خاطره هاي خونين اش تنها ، بر دست و دهان مي ماند .
تو ديگر نيستي ،
مگر به صورت شعري در دهان
و لمس سرانگشت هاي تمام شده ات
در دست هاي مان .
شگفت ، لعلگونه ، درخشان ، پرداخت شده ، آبگون ، …
انار دهان گشوده
از اين بيش
پوچ یا پر. هر پیرمرد یا پیرزنی را که میبینم لرز میگیردم. چون میبینم که چطور بازی ِ پر و پوچشان به پوچ بدل شد و من میترسم بازی من هم به همان پوچ ِ مطلق تمام شود. از مرگ نمیترسم دیگر، از این که نباشم حتا حس ِ خوبی هم دارم. اما از این که نتوانم به دنیا چیزی بدهم و یا ازو چیزی بگیرم هراس برمیداردم. میخواستم پیمانه اش را پر کنم یا او پیمانه ام را پر کند اما روزبهروز میبینم فقط دارد از پیمانه یِ من میخورد و خالی میکند. از پایین به سقف که نگاه میکنم می بینم سهم ِ من سقفهایی بود که آسمان را از من گرفتند.