۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

حواست کجاست پسر؟ بعضی چیزها باید راز باقی بمانند.

نفس کز گرمگاه ِ سینه می آید برون

ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کین است
پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان ِ دور یا نزدیک...

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

The conqurer worm



02- The Conqueror Worm (By Edgar Allan Poe).mp3

اولین بار که مشترک گوشش کردیم پونصد کیلومتر با هم فاصله داشتیم، امروز شقایق پیشنهاد داد بذارمش اینجا.

...
Out- out are the lights- out all!
And, over each quivering form,
The curtain, a funeral pall,
Comes down with the rush of a storm,
While the angels, all pallid and wan,
Uprising, unveiling, affirm
That the play is the tragedy, "Man,"
And its hero the Conqueror Worm

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

words on signs


Close those eyes down
We all fall down

Into the space
Gone with no trace

Feel your heart slow
Where will we go
Into the sunlight
Or the dead of night

There’s nobody here
For me now

So much running scared
Living breathing dead

There’s nobody here
For me now

Silence fill you through
Time to tell the truth
See the words on signs
It ends with a blink of an eye
پ.ن: این آلبوم همه ی ِ آهنگ هاش شاهکارن. با تشکر از نازلی
پ.ن: اگر مجبور نبودم انتخاب کنم همه ی ِ آلبوم رو می ذاشتم.

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

می دانم که هرگز نمی دانم مگر...

من دلم نمی خواد این شب تموم شه. من دلم می خواد این شب تموم شه. از فردا متنفرم. تاب ِ بیداری ندارم. از خواب حالم به هم می خوره. کاش امشب همه چیز همه چیز همه چیز تمام بشه. همه جا تنهایی رسوخ کرده. همه جا جمعیت هست. از کلمه ها متنفرم، به کلمه ها وابسته ام.

Death to Birth





Should I die again?
Should I die around the pounds of matter wailing to space?
I know I'll never know until I come face to face
With my own cold, dead face
with my own wooden case

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

قصیده یِ لبخند ِ چاک چاک



ghasideh.mp3


تو ديگر نيستي .

انار شكسته يي كه خاطره هاي خونين اش تنها ، بر دست و دهان مي ماند .

تو ديگر نيستي ،

مگر به صورت شعري در دهان

و لمس سرانگشت هاي تمام شده ات

در دست هاي مان .

شگفت ، لعلگونه ، درخشان ، پرداخت شده ، آبگون ،

انار دهان گشوده

از اين بيش

نمي ماند بردرخت .

بخشی از قسمت سوم ِ قصیده ی ِ لبخند ِ چاک چاک ِ شمس لنگرودی را خواندم با خاطره ی ِ بابا.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

سینه مالامال ِ درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه



پوچ یا پر. هر پیرمرد یا پیرزنی را که می­بینم لرز می­گیردم. چون می­بینم که چطور بازی ِ پر و پوچشان به پوچ بدل شد و من می­ترسم بازی من هم به همان پوچ ِ مطلق تمام شود. از مرگ نمی­ترسم دیگر، از این که نباشم حتا حس ِ خوبی هم دارم. اما از این که نتوانم به دنیا چیزی بدهم و یا ازو چیزی بگیرم هراس برمی­داردم. می­خواستم پیمانه­ اش را پر کنم یا او پیمانه ­ام را پر کند اما روزبه­روز می­بینم فقط دارد از پیمانه­ یِ من می­خورد و خالی می­کند. از پایین به سقف که نگاه می­کنم می بینم سهم ِ من سقف­هایی بود که آسمان را از من گرفتند.

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

در فاصله ی ِ دو مرگ با فرودی روشن

سمفونی سه ی ِ گورتسکی، جایی که آرشه ها بر هم کشیده می شوند سیزده دقیقه ی ِ تمام بلندتر فریاد می کشند، با تمام توان، با همه ی ِ خشم شان. و دردشان را می گویند، خوددار و مطمئن، با بم ترین صداهای ِ ممکن و روایت می کنند داستان ِ قتل کودک را غروب و قتل مادر را فردای ِ همان غروب.
من همیشه فاصله ی ِ میان ِ این دو قتل بوده ام و هرگز روایت نشده ام...
فرود ِ سمفونی، فرودیست غمبار و سنگین اما قاطع. این فرود دیگر نیازی به روایت ندارد چرا که راوی اش خودم خواهم بود...