با خردک قدرتکی که داشتی میخواستی به من جایزه بدهی؟ رشوه بدهی؟ حالا میخواهی مجازاتم کنی؟ یک نگاه به خودت بینداز، ببین چقدر حقیر و سخیف شدهای! وقیحمایهدرختی که تویی کوچکتر از آنی که سیستم جایزه و تنبیه را برای آدمی که هرگز به قواعد سخیف این نوع بازیها تن نداده بکار بگیری.
۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه
۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه
دهان
چیز غریبی کنار آینه ماندهست بهت زده
شکل دهانی که خواستهست به فریاد
خواب شگفتآوری قدیمی و متلاطم را باز بگوید
عجز زبانبستگی، ولی
مانع فریاد شدهست
کی رسد آن روز و روزگار که فریاد را بشنویم؟
این همه را بشنویم؟
خطاب به پروانهها/رضا براهنی
شکل دهانی که خواستهست به فریاد
خواب شگفتآوری قدیمی و متلاطم را باز بگوید
عجز زبانبستگی، ولی
مانع فریاد شدهست
کی رسد آن روز و روزگار که فریاد را بشنویم؟
این همه را بشنویم؟
خطاب به پروانهها/رضا براهنی
۱۳۸۹ خرداد ۴, سهشنبه
این قالب تنگ شما
یکم. خوب است آدم مسئولیت عملش را بپذیرد و عواقبش را تحمل کند نه اینکه کاسهکوزهی ناتوانیاش برای برقراری ارتباط با کسی که دوستش دارد را بر سر کسی که نه سر این پیاز بوده نه تهش بشکند. حیف است آدمی با آن معلومات و آن قدرت تحلیل هنوز نتوانسته برای طرفش آنقدر احترام قائل باشد که تصمیمش را هرچه هست بپذیرد. و فکر نکند طرفش آنقدر بچه است که منتظر دیگران نشسته باشد که برایش تصمیم بگیرند. من هرگز کسی را از کسی جدا نمیتوانم بکنم و اصولن معتقدم هیچکس قادر نیست دو تا آدم بالغ را از هم جدا کند، آنهم وقتی فرسنگها دورتر از هر دوی آن آدمهاست، و تازه، چرا؟ حتا اگر قدرتش را داشت چرا باید همچه کاری کند؟ من نه از تو خرده بردهای دارم، نه با هیچکسی رودربایستی، که اگر کاری کرده باشم پنهان کنم. ما مردم چهمان است که هیچ رابطهی نزدیکی را نمیتوانیم بفهمیم؟ چهمان است که حتمن باید در قالبهای از پیش تعیینشدهای موضوعیت یک رابطه را بفهمیم؟ چرا دوستی نزدیک دو نفر غیرهمجنس را که هیچ صنم دیگری با هم ندارند برنمیتابیم؟ چون همجنس هم نیستند؟ نه آقا، من در این قالبهای تنگ شما نمیگنجم.
دوم. از حکومت مینالیم که اجازه نمیدهد حرفمان را بزنیم؛ خودمان میگذاریم کسی از خودش دفاع کند؟ مینالیم که تفهیم اتهام نکرده، حکم میدهند و اعدام میکنند؛ ما یک در صد حق تفهیم اتهام و دفاع به دیگران میدهیم قبل از آنکه با زبان اعدامشان کنیم؟
سوم. هیچوقت دلم نخواسته کابوس کسی شوم. برای همین هم از دلخواستههام گذشتهام بارها. اما انگار این تلاش من برای کابوس نشدن بیفایده است. و دیگر میدانم دست من نیست اگر کسی مرا کابوس خودش میکند. متأسفم که نمیتوانم نه برای او و نه برای خودم کاری بکنم.
این پست خطاب به کسیست که به من اجازه نداد از خودم دفاع کنم وقتی که اتهام میزد و حکمهایش را صادر میکرد. قطعن اگر گذاشته بود به خودش بگویم اینجا چیزی نمینوشتم.
پایان پیام
دوم. از حکومت مینالیم که اجازه نمیدهد حرفمان را بزنیم؛ خودمان میگذاریم کسی از خودش دفاع کند؟ مینالیم که تفهیم اتهام نکرده، حکم میدهند و اعدام میکنند؛ ما یک در صد حق تفهیم اتهام و دفاع به دیگران میدهیم قبل از آنکه با زبان اعدامشان کنیم؟
سوم. هیچوقت دلم نخواسته کابوس کسی شوم. برای همین هم از دلخواستههام گذشتهام بارها. اما انگار این تلاش من برای کابوس نشدن بیفایده است. و دیگر میدانم دست من نیست اگر کسی مرا کابوس خودش میکند. متأسفم که نمیتوانم نه برای او و نه برای خودم کاری بکنم.
این پست خطاب به کسیست که به من اجازه نداد از خودم دفاع کنم وقتی که اتهام میزد و حکمهایش را صادر میکرد. قطعن اگر گذاشته بود به خودش بگویم اینجا چیزی نمینوشتم.
پایان پیام
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
Of Your Beauty
....
The wind shouts its commands
The earth has stopped my ears
I dare not raise my hand
To hold the stones around my throat
...
*virgin black
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه
پروست به سعی من
داشتم به وظیفه "ظرف خودتو خودت بشور" عمل می کردم که دیدم چقد دونه برنج تو ظرف هست یادم افتاد به اون وقتا که وظیفه خودم می دونستم تا آخرین دونه برنجی که توی ظرف هست رو بخورم، نمی دونم چه فکری می کردم، مثلن احتمالن فکر می کردم این کار به کسی که ظرف رو می شوره کمک می کنه! بعد یادم افتاد چقد شکمو بودم و یادم افتاد به اون موقع ها که ورزش می کردم و صبحانه خوردنم دقیقن یه ساعت طول می کشید و داداش بزرگم می گفت چه خبرته؟ قد گاو می خوری... بعد باز یادم افتاد به چند ماه پیش که در غیاب نازلی هرچی کباب گذاشته بودن خوردم و بعد یهو یاد اون صحنه افتادم که جویی(توی فرندز) با چنگال افتاده بود به جون لازانیا که یهو همه برگشتن نگاش کردن و یادم اومد که اون شب که یلدا اسباب کشی داشت و ما رفتیم خونه علی، لازانیا درست کرده بودن بچه ها بعد من خب هی نگاه کردم بینم هر کی چقد می خوره که من آبروریزی نکنم، خلاصه همه خوردن و رفتن و منم بلند شدم رفتم، نمی دونم چرا همه چیو از رو میز حمع کردن جز دو تا تیکه از لازانیا رو. کمین کرده بودم که وقتی حواسشون نیست برم سراغش، بالاخره وقتش شد، همه داشتن حرف می زدن و حواسشون نبود و منم حمله کردم و افتادم به جون لازانیا و تمومش کردم و ... بعد یادم افتاد...ای بابا انتظار ندارین هرچی یادم می آد بگم که؟ دهه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه
خواب های ترسناک هیچ شباهتی به کابوس های فیلم های ترسناک ندارند. کسی با قیافه عجیب غریب ادا شکلک های وحشتناک در نمی آورد که بترساندتان. اتفاقن برعکس، آدم ها همان چهره های خودشان را دارند اما چیزهای دیگری هست که ترسناکشان می کند.
در بیداری هم آنهایی که می ترسانندتان اصلن قیافه های ترسناکی ندارند. با صورتشان کارهای عجیب و غریب نمی کنند. لال بازی در نمی آورند.
من کابوس کم می بینم اما سهمیه ام را در بیداری می گیرم، از آدم هایی که چهره شان بسیار طبیعی ست، و زبان فارسی را خیلی فصیح حرف می زنند.
یکی از چیزهایی که آدم های خواب را ترسناک می کند این است که کسی چهره کس دیگری را داشته باشد، که ببینی این قیافه فلان کس است اما دارد کاری را می کند که از بهمان کس انتظار دارید.
کابوس بیداری من این روزها دیدن چهره آدم های مختلف به جای هم است. هر چند من در این روزهای جزامی جز دیوارها کسی را نمی بینم
در بیداری هم آنهایی که می ترسانندتان اصلن قیافه های ترسناکی ندارند. با صورتشان کارهای عجیب و غریب نمی کنند. لال بازی در نمی آورند.
من کابوس کم می بینم اما سهمیه ام را در بیداری می گیرم، از آدم هایی که چهره شان بسیار طبیعی ست، و زبان فارسی را خیلی فصیح حرف می زنند.
یکی از چیزهایی که آدم های خواب را ترسناک می کند این است که کسی چهره کس دیگری را داشته باشد، که ببینی این قیافه فلان کس است اما دارد کاری را می کند که از بهمان کس انتظار دارید.
کابوس بیداری من این روزها دیدن چهره آدم های مختلف به جای هم است. هر چند من در این روزهای جزامی جز دیوارها کسی را نمی بینم
۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه
اعتراف من این است به گواهی تاریخ زندگیم: من عاشق خوبی نبوده ام و بعید می دانم از این به بعد هم چیزی بشوم. دست بالاش خیلی لطف کنیم دوست خوبی بوده ام. از سر فروتنی نمی گویم یا این مزخرفات... به همان تلخی ای می گویم که می دانم دارم هرچه بیشتر شبیه مردی می شوم که همیشه ازش فراری بوده ام. شبیه مرد داستان مردگان ِ جویس. مردی که در آن صحنه پایانی ِ داستان( که جزئیاتش را باید در خود داستان خواند) یکهو فهمید کسی هم بوده که به عشق این زن جان داده و رسمن مرگ را برای یک بار دیدنش پذیرفته و این زن هنوز نمی تواند فراموش کند و زنده است آن پسر هفده ساله مرده و کسی که مرده خودش است. همان مرد ِ اول داستان.
۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه
...
"ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار از او"
در آن قدیم ندیم ها که شما یادتان نمی آید پرده بکارت را آرزو جون برمی داشته. بخصوص در شیراز که مردها حالش را نداشته اند.
در آن قدیم ندیم ها که شما یادتان نمی آید پرده بکارت را آرزو جون برمی داشته. بخصوص در شیراز که مردها حالش را نداشته اند.
۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه
با نفرت چندان میانه ای ندارم. معمولن خیلی زود یادم می ره طرف چکار کرده. یعنی اگه اون آدم رو بعد از مدت ها بازم ببینم درسته که مثل روز قبل از اون جریانات نمی شه واسم ولی ازش متنفر هم نیستم. بی خیال طرف می شم. گرچه دیگه به رابطه عمیق فکر نمی کنم. شاید علتش اینه که تنفر اعصاب خودمو به هم می ریزه. و تو این جامعه تا دلت بخواد دلیل برای تنفر وجود داره. شاید یه سیستم دفاعی ِ ذهنیه. شاید آلزایمر ِ مزمن دارم. شاید طرف رو ریز می بینم. شاید ... نمی دونم. اما، اما، اما، از آدمایی که عزیزهای زندگیمو آزار داده ن نمی گذرم و هر وقت دستم برسه حتمن تلافی می کنم. نوبت تو هم می رسه.
.
.
.
پ.ن: یه خواننده دارم که چند مورد استثنایی خلاف این چیزی که گفتم می شناسه ولی می دونه همونا رو هم اگه بقیه زندگیمو قرار نبود نابود کنن بی خیال می شدم. همون طوری که الان شدم.
.
.
.
پ.ن: یه خواننده دارم که چند مورد استثنایی خلاف این چیزی که گفتم می شناسه ولی می دونه همونا رو هم اگه بقیه زندگیمو قرار نبود نابود کنن بی خیال می شدم. همون طوری که الان شدم.
۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

Estatic Fear -Sombre Dance- Chapter I
The feeble leafs decline,
Enshrined in downing deep
The mourn abandoned plains,
Laid down in sombre sleep
Misty shades engulf the sky
Like past, worn memories
The bird's song fills the whispering breeze
With autumns melody
The lunar pale grim shape
At evening's sight renews
It's silented wail relieves
Repressed thoughts anew
I hear the lonesome choir
Of fortunes past my way
Disdained in fiery weeps
Throughout my every day
These skies I hail and treasure thee,
Most pleasant misery
Not pittes thorn I shelter thine
Mysterious harmony
Draw on most pleasant night
Shade my lorn exposed sight
For my grief's when shadows told
Shall be eased in mist enfold
Why should the foolish's hope
Thy unborn passioned cry
Exhaust unheard
Beneath this pleasent sky?
For if the dusking day declined
Could delight be far behind?
The feeble leafs decline,
Enshrined in downing deep
The mourn abandoned plains,
Laid down in sombre sleep
Misty shades engulf the sky
Like past, worn memories
The bird's song fills the whispering breeze
With autumns melody
The lunar pale grim shape
At evening's sight renews
It's silented wail relieves
Repressed thoughts anew
I hear the lonesome choir
Of fortunes past my way
Disdained in fiery weeps
Throughout my every day
These skies I hail and treasure thee,
Most pleasant misery
Not pittes thorn I shelter thine
Mysterious harmony
Draw on most pleasant night
Shade my lorn exposed sight
For my grief's when shadows told
Shall be eased in mist enfold
Why should the foolish's hope
Thy unborn passioned cry
Exhaust unheard
Beneath this pleasent sky?
For if the dusking day declined
Could delight be far behind?
برای علی غفاری و روزهای خوشی که در تهران و شیراز داشتیم. از همان .Dunkelheit
۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه
خانم دالووی
برای بارسوم خانم دالووی ِ وولف رو خوندم. هربار هیجان زده تر از قبل. دو بار پیش نسخه اینترنتی اش رو خواندم، این بار فارسیش رو با ترجمه فرزانه طاهری. دفعه های پیش کمابیش افتان خیزان و با دیکشنری پیش می رفتم. و هنوز جاهایی مبهم باقی می ماند. هنوز هم با این که فارسی ِ خوبی داشت( با اغماض از بعضی جاها، که البته طبیعی ترجمه است)تک جملات مبهم زیادی مونده برام. اما این متن آنقدر مسحورم کرده که باز هم اگر پایش بیفته می شینم به خوندنش. نثر وولف دیوانه وار ضربه زننده و آهنگین و چابک و لغزانه. هیچ جا از نفس نمی افته. همه جا شوکه می کنه خواننده رو. و این شیوه ساده و در عین حال هوشمند روایت که جاها، آدم ها، زمان ها رو به هم پیوند می زنه...
اما همیشه یک چیز توی این کار توی ذوقم می زنه. اونم اینه که انگار وولف شخصیت سپتیموس رو به زور وارد رمان کرده. چون با روایتی که همه آدم ها رو به هم پیوند می زنه و در رویه روایت داستان همه به کلاریسا به نوعی وصل می شن نمی خونه. نه فقط با کلاریسا، که با شخصیت های مهم دیگه ی داستان، به جز دکتر هولمز و دکتر بردشاو، هم ارتباطی برقرار نمی کنه. در لایه های زیرین چرا، نشان هایی که وولف گذاشته برای مرتبط کردن کلاریسا با سپتیموس کافی ست، اما در سطح ماجرایی ِ روایت که برای وولف خیلی هم مهم بوده، نه، خبری از ارتباط نیست و کلاریسا فقط خبر خودکشی یک جوان رو می شنوه و ما فقط در صحنه ای تأثیر این خبر رو روی کلاریسا می بینیم. ضمن این که وولف به نظرم نتونسته دوزخی که سپتیموس توش زندگی می کنه رو بسازه. و این عجیبه چون سپتیموس برای وولف به لحاظ روحی شخصیتیه که به خودش نزدیک تر از همه است. در هر بار خواندن این رمان بیشتر مصمم شدم که نوشتن از دوزخ خود چقدر برای آدم سخته. وشاید برای همینه که سپتیموس کمی غیرواقعی، به نظر من، ساخته شده. همه نقدهایی هم که خوندم درباره این قضیه بیشتر توجیه حضور سپتیموس بوده.
اما به هر حال چاپ شدن خانم دلوی با ترجمه فرزانه طاهری اتفاق فرخنده ای ست، همان طور که موج ها با ترجمه مهدی غبرایی بود. خصوصن با یادآوری این که چه ترجمه های بدی از وولف تا به حال پیش روی خواننده بوده وهست.
خوندنش رو بسیار بسیار بسیار توصیه می کنم.
اما همیشه یک چیز توی این کار توی ذوقم می زنه. اونم اینه که انگار وولف شخصیت سپتیموس رو به زور وارد رمان کرده. چون با روایتی که همه آدم ها رو به هم پیوند می زنه و در رویه روایت داستان همه به کلاریسا به نوعی وصل می شن نمی خونه. نه فقط با کلاریسا، که با شخصیت های مهم دیگه ی داستان، به جز دکتر هولمز و دکتر بردشاو، هم ارتباطی برقرار نمی کنه. در لایه های زیرین چرا، نشان هایی که وولف گذاشته برای مرتبط کردن کلاریسا با سپتیموس کافی ست، اما در سطح ماجرایی ِ روایت که برای وولف خیلی هم مهم بوده، نه، خبری از ارتباط نیست و کلاریسا فقط خبر خودکشی یک جوان رو می شنوه و ما فقط در صحنه ای تأثیر این خبر رو روی کلاریسا می بینیم. ضمن این که وولف به نظرم نتونسته دوزخی که سپتیموس توش زندگی می کنه رو بسازه. و این عجیبه چون سپتیموس برای وولف به لحاظ روحی شخصیتیه که به خودش نزدیک تر از همه است. در هر بار خواندن این رمان بیشتر مصمم شدم که نوشتن از دوزخ خود چقدر برای آدم سخته. وشاید برای همینه که سپتیموس کمی غیرواقعی، به نظر من، ساخته شده. همه نقدهایی هم که خوندم درباره این قضیه بیشتر توجیه حضور سپتیموس بوده.
اما به هر حال چاپ شدن خانم دلوی با ترجمه فرزانه طاهری اتفاق فرخنده ای ست، همان طور که موج ها با ترجمه مهدی غبرایی بود. خصوصن با یادآوری این که چه ترجمه های بدی از وولف تا به حال پیش روی خواننده بوده وهست.
خوندنش رو بسیار بسیار بسیار توصیه می کنم.
۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه
به احترامشان
اینجا بادهای بدی می آید. همیشه باد می می آید. شب ها بیشتر. زده توری پنجره دستشویی را پاره کرده. پرنده ای هست که می آید آنجا و چوب هایی را که می خواهد باهاشان لانه اش را بسازد، لبه پنجره جمع می کند. اما هر شب باد می زند و همه چوب ها را می ریزد. مامان صبح ها چوب ها را جمع می کند اما پرنده دوباره چوب هایش را جمع می کند و باد دوباره می ریزدشان...
آدم هایی هستند که چوب هایشان را دانه دانه جمع می کنند، اگرچه در خرابه ها، در تنها جایی که پیدا کرده اند. اما باد هر بار همه چوب ها را می برد، همه دار و ندارشان را. ولی آنها، گرچه خسته، دوباره و دوباره همه چیز را جمع می کنند تا خانه شان را بسازند.
به احترام این آدم ها باید کلاه از سر برداشت و به سکوت ایستاد. نباید حرف زد وقتی خسته اند از باد مدام. نباید خستگی شان را حرام کلمه ها کرد. نباید. نباید
آدم هایی هستند که چوب هایشان را دانه دانه جمع می کنند، اگرچه در خرابه ها، در تنها جایی که پیدا کرده اند. اما باد هر بار همه چوب ها را می برد، همه دار و ندارشان را. ولی آنها، گرچه خسته، دوباره و دوباره همه چیز را جمع می کنند تا خانه شان را بسازند.
به احترام این آدم ها باید کلاه از سر برداشت و به سکوت ایستاد. نباید حرف زد وقتی خسته اند از باد مدام. نباید خستگی شان را حرام کلمه ها کرد. نباید. نباید
۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه
همیشه وقتی می بینمشان توی چشم هایشان نگاه می کنم. اکثرن با تعجب نگاهم می کنند. دست خودم نیست. توی صورتشان یک داستان می بینم همیشه. زن هایی که از مرز چهل گذشته اند، کمتر و بیشتر. آرایش نمی کنند. ( البته خیلی ها به دلایل دیگری آرایش نمی کنند) صورتشان را زمان فرسوده و از شکل افتاده کرده. یادشان رفته وقتی را که توی آینه به موهایشان نگاه می کردند و دست می کشیدند. به سینه هایشان نگاه می کردند و از خودشان کیف می کردند، یادشان رفته. حالا روز به روز چربی می آورند و دیگر پوستشان شاداب نیست. از خوابیدن با شوهرشان هیچ لذتی نمی برند که هیچ، متنفر هم هستند. و شاید خیلی وقت است اصلن سکس نداشته اند. اتاق هایشان شاید اصلن جداست. زمان و زندگی و خاطره و عشق بچه هایشان احاطه شان کرده. آنقدر خودشان را کنار زده اند که همه عادت کرده اند کنارشان بزنند. گاهی یادشان می آید باید برای خودشان کاری بکنند، یکهو تصویر خودشان را می بینند که با چه سرعتی به سوی پیری حرکت می کنند. تصمیم می گیرند کاری بکنند. بلند می شوند ساعت شش تمرین ساز زدن می کنند، اما چند روز بیشتر طول نمی کشد. کلاسی پیدا می کنند، هرچه باشد، می روند، اما آن هم فقط مدت کمی طول می کشد. ساعتی از روز را به جای خوابیدن تصمیم می گیرند کتاب بخوانند، اما نیمه کاره رهایش می کنند، یا یک کتاب می خوانند و دیگر تمام می شود. بعد دوباره باتلاق شروع می شود. به تلویزیون خیره می شوند ساعت ها. چرخ زمان از رویشان رد می شود و آنها فقط فکر می کنند باید تعادلشان را حفظ کنند که نیفتند. سرگیجه دارند اما رویا بافتن مدت هاست فراموش شده و آنها توی فکر غلت می زنند بدون این که بتوانند فکرهایشان را به هم مرتبط کنند. له شده اند، فراموش شده اند، به تکه گوشت متحرکی تبدیل شده اند و وانهاده شده اند. و من همیشه یادم به آناکارنینا می افتد. و آنجایی که برادر آناکارنینا در توجیه خیانت جنسی اش می گوید: "فکر کن تو هنوز جوان و شاداب باشی و زنت فرسوده، تو باشی چکار می کنی؟"
من از نگاه کردن به این زن ها می ترسم چون بادی را می بینم که آنها را زودتر از بقیه برده است. گرچه داستان شاید به این غمگینی هم نباشد. و گرچه مردهای زیادی هم هستند که زندان زمان احاطه شان کرده...
من از نگاه کردن به این زن ها می ترسم چون بادی را می بینم که آنها را زودتر از بقیه برده است. گرچه داستان شاید به این غمگینی هم نباشد. و گرچه مردهای زیادی هم هستند که زندان زمان احاطه شان کرده...
اشتراک در:
پستها (Atom)