بعد از دوازده سال آینه های دردار گلشیری را گرفتم دستم که بخوانم و دنبال داده برای تزم بگردم. کتری را هم گذاشتم که باش یک چایی دبش بخورم و با رفیق قدیمی گپی بزنم. نویسنده عزیزمان، هم داده را از یادمان برد، هم کتری را. نتییجه این که نه داده ای جمع شد و نه چایی دبشی درست شد. کتری عزیزم سوخت.
۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سهشنبه
روزانه - دو
ضربه هولناک بود. هولناک تنها صفتی ست که براش پیدا کردم. سنم کم بود و همین کافی بود تا چیزی را یاد بگیرم که به یک عمرم بیارزد. وقتی که نفسهاش قطع شد تازه فهمیدم باید می جنبیدم و هرچه بود در لحظه می گفتم. تازه فهمیدم اعتمادی به لحظه نیست. نگویی یک دم بعد طرفت نیست و تو می مانی و هزار جمله نگفته و کار نکرده و افسوس. از آن به بعد نگران آینده نبودم. دیگر می دانستم چطور زمان حال را هدر ندهم. حالم را فدای ترس از آینده نکردم. عذاب هم اگر کشیده ام از زمان حال بوده نه از آنچه خواهد شد. من از آدم ها به طرز غریبی لذت برده ام. شاید کمتر کسی این همه از دیگران لذت یرده باشد. لذتی نگفتنی. برای همین هم هست که دیگر نگران کاری که باید می کرده ام نیستم. چون هرچه باید می کردم کرده ام، هرجه که باید می گفتم گفته ام و حسرتی هم اگر هست از نبودن آن آدم هاست. اگر دلتنگ کسی بوده ام گفته ام حتا اگر جوابش سرد بوده یا حتا هیچ نبوده. اگر می خواسته ام کسی را تنگ بغل کنم کرده ام حتا اگر با آغوش سردی مواجه شده ام. مصلحت اندیشی و محافظه کاری نکرده ام. و برای همین هاست که نمی فهمم آدم هایی را که لذت حال را از ترس آینده لغو می کنند. حواسشان نیست که در آن آینده شاید من دیگر نباشم، تو دیگر نباشی.
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
روزانه ها - یک
بین تعداد سیگارها و دشمن رابطه مستقیم هست. وقت ترجمه که دشمن و دشمنها معلومند تعداد سیگارها باطبع کم است هی نشانه می گیری و می زنی اما وقت نوشتن چون اصلن معلوم نیست با چه جور دشمنی سر و کار داری تعداد سیگارها به طرز وحشتناکی زیاد می شود، چون دشمن دقیقن وقتی داری سیگار می کشی پیداش می شود و بات رفیق می شود.
۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه
۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه
Nine
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
دو نکته که این چند روز اذیتم کرده:
1. داستان آخرم رو که خوندم همه دنبال زندگی شخصی خودم میگشتن توش. خب این داستان مطلقن ربطی به زندگی شخصی من نداشت.
2. من به تنهاییم تو اون شهر خراب شده عادت کردم. ترجیح میدم خودم ازش بزنم بیرون. به کسی احتیاج ندارم. هرچند واسم سخته بدونم که واسه اونایی که دوسم دارن هم مهم نیست این که چه رنجی آدم میبره تو تبعید.
1. داستان آخرم رو که خوندم همه دنبال زندگی شخصی خودم میگشتن توش. خب این داستان مطلقن ربطی به زندگی شخصی من نداشت.
2. من به تنهاییم تو اون شهر خراب شده عادت کردم. ترجیح میدم خودم ازش بزنم بیرون. به کسی احتیاج ندارم. هرچند واسم سخته بدونم که واسه اونایی که دوسم دارن هم مهم نیست این که چه رنجی آدم میبره تو تبعید.
۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه
۱۳۸۹ تیر ۱, سهشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
وسوسه سؤال
...
وقتی که بعدها در زیر بار سنگ سپیدی خوابیدهام
چون روح وسوسه در یک نسیم سوی تو خواهم آمد
آنجا کنار پنجره خواهم ماند
با شور و شوق داغ تماشا
و این سؤال:
اکنون در آن اتاق کوچک تنها که ماه را در خویش ِ خویش نهان کردهست [مثل زنی که زیباییِ گذشته خود را]،
شبها چه میکنی؟
و پاسخم را هم-من مطمئنم- خواهم گرفت
زیرا سؤالهای پس از مردن هرگز بلاجواب نمیماند
وقتی که بعدها در زیر بار سنگ سپیدی خوابیدهام
چون روح وسوسه در یک نسیم سوی تو خواهم آمد
آنجا کنار پنجره خواهم ماند
با شور و شوق داغ تماشا
و این سؤال:
اکنون در آن اتاق کوچک تنها که ماه را در خویش ِ خویش نهان کردهست [مثل زنی که زیباییِ گذشته خود را]،
شبها چه میکنی؟
و پاسخم را هم-من مطمئنم- خواهم گرفت
زیرا سؤالهای پس از مردن هرگز بلاجواب نمیماند
خطاب به پروانهها/رضا براهنی
اشتراک در:
پستها (Atom)
