۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

خانه تاریک است

انارهایی که صبح گرفتم
تاریک روی میز اند
چای ای که دم کرده ام
تنها روی میز است
کتاب نیمه خوانده روی میز است
خانه تاریک است
خانه تاریک است
دو تا قرص می خورم
می خوابم

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

برای داستان نوشتن کافی نیست داستان و تئوری بلد باشی. گرچه لازم است.

روزانه- دوزاده

برای داستان نوشتن کافی نیست داستان و تئوری بلد باشی. که اگر اینها را هم بلد نباشی دیگر کلاهت پس معرکه ست. باید ببینیم کجای زندگیت را برای نوشتن قربانی کرده‏ ای. فکر کرده ای همین طوری بدون قربانی دادن می توانی بنویسی؟ همین طور پا روی پا بگذاری، کارهای دیگرت را بکنی و فکر کنی با شلوغ بازی و گنده گوزی می توانی نویسنده بشوی. نه عزیزم. به جای کسر شعر بافتن بنشین بنویس ببینیم چکار می کنی. آره باباجان.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

بیا که بوریم با مزار

خوشحال از این که دفاع کرده ام و قصه پایان نامه تمام شده، توی راه برگشت فصل دوی رمان را درآوردم که بخوانم و اصلاح کنم. اشک آمد. جلویش را گرفتم اما نشد. خواندم و اشک ریختم همه راه. همیشه به نظرم مضحک می آمد که آدم بر چیزی ساختگی، چیزی که محصول خیالش است اشک بریزد. اما دیروز که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم فهمیدم جریان چیز دیگری ست. بر آن چیز ساختگی اشک نمی ریختم. بر همه از دست رفته هایمان اشک می ریختم، برای نغمه، امیر جوادی فر، شیرین... برای خودمان اشک می ریختم...

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

روزانه- یازده

اگر آمده باشید علامه می‏دانید که یک میدان غاز داشت وسط دانشکده، میدان خیلی کوچکی بود که بچه‏ها دورش جمع می‏شدند و می‏گفتند و می‏خندیدند. در واقع توی آن دبستان تنها جایی بود که می‏شد نشست و حرف زد. دورش چهارتا باغچه بود. حالا آمده‏اند میدان را با خاک پر کرده‏اند و رسانده‏اندش به باغچه‏ها. غاز هم غیب شده. سؤال من این است از حضور محترمان که آخر آن غاز بدبخت دیگر چه کاری به شما و اسلامتان داشت؟ با غاز هم معاندت؟

روزانه- ده

از آدم‏هایی که جرات ندارند حرفشان را رک بزنند و مدام توی لفافه پنهانش می‏کنند بیزارم. بیزار.

به بهانه روزانه شماره هشت

گفتم پیانو می‏زنید؟
گفت آره (بادی به غبغبش انداخت) به طور کلاسیک البته.
گفتم چه خوب، کارای شومان رو هم دارین؟
گفت شمال؟ شمال! یعنی چی؟
گفتم شومان خانم، شومان.
مردد گفت من فقط رمانتیکا رو کار کردم و مدرن ها رو.
گفتم شومان رمانتیکه.
گفت آره، فکر می‏کنم نت یه سری از کاراشو داشته باشو.
گفتم خانم من نت نمی‏خوام. من که پیانو نمی‏زنم. قطعه می‏خوام. سوناتهاشو می‏خوام.
فرمود حالا اگه خواستین واسه‏تون می‏زنم. بیاین خونه.

وضعیت چشمهای من رو می‏تونید تصور کنید دیگه نه؟
حالا خداییش این یارو رو باید جک کرد یا یه داستان حرومش کرد؟

روزانه- نه

ننوشتن سخت شده. آنقدر سخت که این دو هفته، این یک ماه، مثل انفرادی گذشته. آینده تهدیدگر پیش می‏آید. دو روز دیگر دفاع می‏کنم و تمام. بعدش می‏توانم بنویسم یعنی؟ بعدش چی می‏شود؟ می‏ترسم. خیلی.

روزانه- هشت

به من ایراد گرفتند که شخصیت‏های خاصی را می‏کنم آدم‏های داستان. خب حقیقتش این که همه آدم‏ها ارزش داستانی شدن ندارند. حیف داستان است که حرام‏شان بشود. می‏پرسید چطور آدم‏هایی؟ جواب دقیقی ندارم ولی می‏دانم شخصیت باید سرش به تنش بیارزد که بشود شخصیت داستان. نه این که هنرمند باشد و روشنفکرها، نه، به هیچ وجه. هرچه می‏خواهد باشد، باشد، فقط یک آنی داشته باشد. چیزی داشته باشد که آدم بتواند داستان را بر پاشنه‏اش بچرخاند. لمپن‏ها هم حتا می‏توانند وارد شوند، به همان شرط که گفتم. آدم‏های یک رویه و مسطح و بی‏بعد نه. حالا نگویید هر آدمی یک دنیاست و فلان. نه آدم‏ها خیلی شبیه هم‏اند، یک آنی هست که بعضی‏ها را جدا می‏کند. برای من این‏ها مهم‏اند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

روزانه- شش

من که دقیقن هیچ چیز ندارم اگه ننویسم دیوونه می‏شم. کلمه چیز مقدسی نیست فقط تنها چیزیه که من دارم و وقتی می‏دونم چیزهایی که نوشتم اینجا چاپ نمی‏شن، نوشتن بیشتر شبیه یه جور مخدره، مخدره محض.

روزانه- پنج

آدم می‏خواد از حرمان بنویسه می‏بینه واسه همه این نسل درست نیست. می‏خوای از پرباری بنویسی می‏بینی شامل همه و همیشه نمی‏شه. من که همیشه تنهام، تنهای تنهای تنها، از امشب می‏ترسم وقتی می‏دونم تو به حکم چیزی که من ازش سر در نمی‏آرم فقط چند تا خیابون اون‏طرف‏تری. حرمان من در این حده که تو دو سه تا خیابون اون‏طرف‏تر باشی و من اینجا از درد به خودم بپیچم. این تو این وسط واسم مهمه. من که نمی‏دونم این قوانین چی هستن و از کجا می‏آن. اما می‏دونم که من ازشون می‏ترسم و از این که تو هم تن می‏دی می‏ترسم و گاهی هم فکر می‏کنم شاید من اونقدرها نیستم که کسی به خاطرم مقابل قوانین وایسه. شبم رو این‏ها ترسناک می‏کنن.

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

روزانه - چهار

اولین بار علی واسم چهارتا ورژن ازش رو فرستاد. بعد از اونجایی که زیادی پیله می کنم به یه چیزهایی که دوست دارم، هی گشتم و گشتم تا ورژن های مختلفش رو گوش کردم. اما این ورژنی که اینجا می ذارم ورژنیه که اولین بار رو ام. پی. تری شقایق گوشش کردم.
اما چرا می گذارمش؟ بماند برای من و آن یکشنبه سیاهی که تو را از من گرفت.

Gloomy Sunday
Heather Nova and Radiohead

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

روزانه - سه

راستش از وقتی که کاریکاتور معلم ها مان را می کشیدم یا مدام سعی می کردم چهره کسی را بکشم خیلی وقت گذشته. از وقتی سفت چسبیدم به نوشتن همه چیز را منع کردم و حرام. موسیقی را هم شش سال پیش گذاشتم کنار که تنها یک راه بیرون ریختن برای خودم باقی بگذارم. فقط کلمه راهم باشد و فقط هم داستان، نه حتا شعر که به گمانم خردک استعدادی هم شاید درش داشته باشم. اما امروز قطعه ای از قدیم ها یادم آمد، زدم و دیدم که دستم هنوز، هرچند نه مثل گذشته، چابک است و مانع نوشتنم هم نمی شود بیرون ریختن با ساز. اما اصل قضیه چیز دیگری است و برای همین این را دارم می نویسم. چهار شب پشت هم است که خواب می بینم دارم با ذغال نقاشی می کشم یا دارم وسایل نقاشی می خرم. من مدت هاست تابلوهای نقاشی را نگاه نکرده ام و چیزی هم نخوانده ام، ولی هرصبح که بلند می شوم این چند روز از این که دستم خالی ست و آن ذغال که توی خواب دستم بود حالا نیست عصبانی می شوم و احساس می کنم چیزی درونم فریاد می کشد که مردک برو ذغال بخر بکش دیگر. راستش می ترسم. می ترسم که دستم آن طور که توی خواب می دیدم سبک و روان نکشد. اما همین روزها، یکی از همین روزها می روم دنبال ذغال و پی طراحی را می گیرم گرچه انگار قرارم این نبود.