دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
۱۳۸۸ مرداد ۶, سهشنبه
پوچ یا پر. هر پیرمرد یا پیرزنی را که میبینم لرز میگیردم. چون میبینم که چطور بازی ِ پر و پوچشان به پوچ بدل شد و من میترسم بازی من هم به همان پوچ ِ مطلق تمام شود. از مرگ نمیترسم دیگر، از این که نباشم حتا حس ِ خوبی هم دارم. اما از این که نتوانم به دنیا چیزی بدهم و یا ازو چیزی بگیرم هراس برمیداردم. میخواستم پیمانه اش را پر کنم یا او پیمانه ام را پر کند اما روزبهروز میبینم فقط دارد از پیمانه یِ من میخورد و خالی میکند. از پایین به سقف که نگاه میکنم می بینم سهم ِ من سقفهایی بود که آسمان را از من گرفتند.
۱۳۸۸ تیر ۳۰, سهشنبه
در فاصله ی ِ دو مرگ با فرودی روشن
من همیشه فاصله ی ِ میان ِ این دو قتل بوده ام و هرگز روایت نشده ام...
فرود ِ سمفونی، فرودیست غمبار و سنگین اما قاطع. این فرود دیگر نیازی به روایت ندارد چرا که راوی اش خودم خواهم بود...
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
آخر بازی
سرود ِ بياعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
| که از فتح ِ قلعهی روسبيان | |
| بازميآمدند. |
که مادران ِ سياهپوش
ــ داغداران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
| هنوز از سجادهها | |
سر برنگرفتهاند! شاملو/ ترانه های کوچک غربت |
۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه
...
نسیم
کی از پیچ و تاب ِ موهای ِ تو
عبور کرده است
که پنجره آرام نمی گیرد
2
از آن سوی خاطره می آیی
و شکوفه ها
صدای پای تگرگ را
از یاد می برند
مشتی از عطر شالیزار/مسعود پورهادی
۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه
۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه
...
۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه
۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه
رو بازی می کنی حتا
حتا وقتی رو بازی می کنی برای بقیه مبهمی ...
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
این خانه هم تاریخش به سر رسید مثل همه ی ِ خانه های ِ دیگر این چند سال. با دیوارهای خانه خداحافظی کردم. دیوارهای ِ روشنایی ِ روزها و تاریکی ِ روزها. دیوارهای ِ تاریکی ِ روزها و روشنایی ِ شبها. دیوارهای ِ آرامش. دیوارهای دلهره، اضطراب و تنهایی، تنهایی، تنهایی. دیوارهای ِ شبهای ِ مستی و دیوارهای ِ شبهای بیشمار تا دم ِ سحر گفتن و گفتن. بوی عود ِ شبهای تنهایی، بوی عود شبهای حضور. دیوارهای ِ عشقبازی، دلباختگی، دچاری.
خانه ی ِ شبی نیمه شب با او ماکارونی خوردن. خانه ی ِ روزها پشت ِ هم تخممرغ خوردن. خانه ی ِ اضطراب ِ از دست دادن، شوق ِ به دست آوردن، خانه ی ِ از دست دادن. تاریکی، تاریکی، تاریکی، خانه ی ِ فرار از خودویرانگری. اشباح ِمهزده، بارانخورده. صبحهای ِ برف و یخ زدن و دنبال ِ همین خانه توی ِ برفها فریز شدن.
کنده میشوم از این خانه ای که دوستش ندارم و دلم میخواهد زودتر از شرش خلاص شوم.
چه حرفها که دارم من با این خانه. چه داستانهای ِ مستندی که با هم نوشتیم من و او.
