۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

روزانه- پنج

آدم می‏خواد از حرمان بنویسه می‏بینه واسه همه این نسل درست نیست. می‏خوای از پرباری بنویسی می‏بینی شامل همه و همیشه نمی‏شه. من که همیشه تنهام، تنهای تنهای تنها، از امشب می‏ترسم وقتی می‏دونم تو به حکم چیزی که من ازش سر در نمی‏آرم فقط چند تا خیابون اون‏طرف‏تری. حرمان من در این حده که تو دو سه تا خیابون اون‏طرف‏تر باشی و من اینجا از درد به خودم بپیچم. این تو این وسط واسم مهمه. من که نمی‏دونم این قوانین چی هستن و از کجا می‏آن. اما می‏دونم که من ازشون می‏ترسم و از این که تو هم تن می‏دی می‏ترسم و گاهی هم فکر می‏کنم شاید من اونقدرها نیستم که کسی به خاطرم مقابل قوانین وایسه. شبم رو این‏ها ترسناک می‏کنن.

هیچ نظری موجود نیست: